مهم نیست که اندوه تو چقدر بزرگ است. دنیا بخاطر آن نخواهد ایستاد. سلام قصدم از جمله بالا بی احترامی به شرایط و اوضاع احوال حاکم نیست . قصدم یادآوریه واقعیته طبیعت زندگیه . خیلی ناراحتم که خیلیها نمی نویسن ولی حتما هرکس دلایلی برای این کار داره برنامه های عروسی ندایی داشت تقریبا محکم می شد که الی و ندایی هفته گذشته رفتن تالار . چون قرار گذاشته بودن به بهانه ارکستر.روزی که عروسی هست برن تالار تا طرز پذیرایی رو هم ببینن. رفتن همانا و پشیمون شدن ندایی همانا . کلی ایراد گرفت . نور سالن چرا سفیده؟ جا کوچیکه . صندلیها رو بد چیدن. گل آراییش چرا انقدر بده؟ ظرفهای پذیرایی شیک نیست . قسمت آقایون خوبه ولی اینکه ارکستر جدای آقایون تو یه سالن دیگه باشه خیلی بده. خلاصه همه چیز به نظر ندایی بد اومد.کلی هم گریه کرد از اون روز الی بیچاره دنبال جا می گرده با خدمات مجلس . چون معمولا کار اونا بهتر از سالنهاست دوتا نمونه رو در نظر گرفتیم حالا اگه ندایی ایراد نگیره یکی از اونا رو اوکی می کنیم . البته به ندایی هم تا حدی حق می دم کلی پول داره بابت این قضایا خرج می کنه مجانی که نیست حرف نزنه حق داره از بابت پولی که خرج کرده راضی باشه ولی رسما این تالار داره ها سود صددرصد می گیرن از بابت هر عروسی. به همسریم می گفتم زمانی که تو برنامه های عروسیم بودم درک نمی کردم که چقدر خدا باهمه منم مثل خیلی از عروسهای الان کلی حرص و جوش می خوردم و گریه می کردم ولی الان می فهمم و کاملا درک می کنم که خدا توی تموم اون لحظه ها باهام بوده و چقدر بهم کمک کرده به ندایی هم گفتم . گفتم به زودی می فهمی که چقدر توی برنامه هات لطف خدا شامل حالت شده . شاید الان نبینی ولی حتما این طور بوده و انشااله خیلی زود لطفش برات عیان بشه. به قول همسریم چون برنامه عروسی برنامه ای با وسعت زیاده ممکن اون وسطها یه چیزی باب میل آدم نشه و بازم به قول خاله جونم خدا کنه آدما انقدر که برای اون یه شب انرژی می ذارن برای خود زندگیشون هم انرژیه لازم رو بذارن. خلاصه مامیم به شدت عصبی شده که ماهنوز نرفتیم کارت سفارش بدیم . البته به نظرم زوده فکر کنم مامانم بد عات شده سر برنامه های عروسیه من از بس من خودم حول بودم و اصرار داشتم یکماه مونده به عروسی نباید هیچ کاری داشته باشم حتی کارتهای عروسیم رو هم سفارش داده بودم و از زوره بیکاری با خاله هام می رفتم خیاطی دنبال کارای لباساشون. خلاصه مامانم عادت کرده روالش اون جوری باشه. رنگ پیشهنادی ندایی بنفش بوده برای برنامه هاش لباسهای ما که بنفشه برای همسریم هم باید پیراهن و کروات مناسب و ست با لباس خودم رو بگیرم مامان همسریم هم آخر باشعور . رفته لباس بنفش سفارش داده . مونده دست گل من و الی و خود ندایی آخه ما ساقدوششیم به احتمال زیاد دست گل خودمون رو بتونیم خودمون درست کنیم ولی مال ندایی که باید سفارش داده بشه . دوتا هم سبد باید بگیریم که توش گل پرپر کنیم برای من و الی که دستمون باشه برای ریختن رو سر ندایی . دعا کنید ندایی اون چیزی رو که به صلاحشه و روز عروسیش رو براش آرامش به همراه داره . انتخاب کنه و هیچ وقت از انتخابش پشیمون نشه. (آمین) هرگونه پیشنهادی در مورد بهتر شدن برنامه های عروسی پذیرفته می شود. سلام اول هفتتون به خیر و خوشی انشااله.امیدوارم روزهای خوبی رو در این هفته سپری کنید. همسریم یه جورایی تنبل شده چون من پنجشنبه ها نمی رم سرکار ایشون هم خواب می مونن و به شدت دنبال یه قضیه محکم می گرده که نره سرکار منم بهش گفتم این پنجشنبه هایی که نرفتی نذار به حساب من . اونوقت زمانی که بهت گفتم مرخصی بگیر بگی نمی تونم هفته پیش گرفته بودم . به نظر من آدما دوتا خصیصه پررنگ دارن که یکیش خیلی خوبه یکیش خیلی بده/ همسریه بنده هم خصیصه خوبش اینه که بسیار منطقیه و نسبت به قضیه های منطقی حتی اگه به ضررش باشه به نفع اون قضایا رای می ده. ولی این منطقی بودنش بیش از حد دیگه بالاست طوری که تا حد زیادی هم احساساتش رو هم تحت تاثیر قرار داده. زندگی و برنامه های زندگی ما دقیقا رو حساب و کتاب منطق ایشون می گرده . اوائل زندگی که به شدت مشکل داشتیم با این قضیه و اگه الان تا حدی بهتر شدیم به خاطر اینه که من سعی کردم خودم رو به سمت منطق ایشون سوق بدم. الان که نگاه می کنم می بینم از اول ازدواج تا الان خیلی تغییرات تو خودم دادم. به این نتیجه رسیدم که خصایص خوب و بد به هم وصل هستن. وقتی یه خصیصه خوب به شدت بالا بگیره می تونه تبدیل به خصیه بد بشه. یعنی این منطقی بودن همسریه من کاملا حساب و کتاب زندگی رو هم تحت تاثیر خودش قرار داده. و من اصلا از این قضیه راضی نیستم بی انصافیه بگم منافعی برام نداشته ولی خیلی وقتا برام خسته کننده می شه. یه جورایی دست و پام رو تو همه تصمیمات زندگی بسته بعضی وقتا که بهش می گم سعی می کنه رفعش کنه و بگه خوب امروز فلان کار رو دوست داشتی انجام بدی انجام بده ولی نه اون کار به من مزه می ده نه خیالم رو راحت می کنه که همسریم متوجه شده. چون هر دفعه با این قضیه مواجه هستم و اونم خیالش راحته که با چه جور آدمی طرفه. من همیشه رضایت اون رو تو زندگی به رضایت و خواسته و منافع خودم ترجیح دادم. دلم نمی خواد برگردم عقب ببینم من راهم رو اشتباه رفتم. تو هر کاری که می خوام برای زندگیمون انجام بدم محاله بتونم تنهایی تصمیم گیری کنم نه اینکه همسریم نذاره نه. ولی من به شدت آدم صلح طلبی هستم و ترجیح می دم از اول راه رو جوری برم که مشکلی توش ایجاد نشه. البته قطعا این وضعیت برمی گرده به اینکه حتما اوائل کار از انجام یه سری کارها تقویت کننده منفی دیدم که می ترسم تنهایی تصمیم بگیرم . خیلی کم پیش میاد چیزی رو تنهایی برای خونه یا خودم بخرم. تنهای تصمیم بگیرم مهمون دعوت کنم . یا خیلی کارهای دیگه . اعتماد به نفس یه خانمی متاهل رو ندارم هنوز همون دختر بچه که بزرگترها بگن چی کار کن چی کار نکن موندم هنوز همون دختر بچه که از عکس العمل بد بزرگترها می ترسه موندم. هنوز همون دختر بچه ام که رضایت بزرگترها براش ارضای خواسته هاشه. اصلا حالم بد نیست. نیازی ندارم بهم بگید مجی خودت رو ناراحت نکن با جدیت می گم ناراحت نیستم چیزی که هست رو باید تحمل کنم یا انرژی بذارم تبدیل کنم به چیزی که می خوام و قطعا من آدمی هستم که فعلا تحمل می کنم. همسریه نازم ازم نرنج . خودت می دونی دوستت دارم. یه چیز احمقانه بگم. حتی وقتی این پست رو نوشتم زنگ زدم به همسریم گفتم. و بهش گفتم ناراحت نشی ها . سلام دیروز به خاطر همون قضیه ای که همتون می دونید منم تو شوک بودم و تا حدی ناراحت ولی الان خیلی راحت تر با این قضیه کنار اومدم و ناراحت نیستم اونم فقط به خاطر تکیه به کلام خود خدا که چه بسا اتفاقهایی که به نظر خیر میاد ولی شری درش نهفته است و برعکس اتفاقهایی که به نظر شر میاد ولی خیری درش نهفته است . انشااله که فقط لطف خدا شامل حالمون بشه و خیری در پس این قضایا باشه. امروز مفصل یه بار این پست رو نوشتم ولی پاک کردم و نفرستادم/ در مورد این روز مبارک و دوست داشتنی عرض کنم که طی یه اقدام لارج بازی من و الی و ندایی سه تایی زحمت کشیدیم یه توستر برای مامانم خریدیم .جمله تکراری( خوب ما الان در پروژه عظیم عروسی هستیم ) تازه علاوه بر اون. عنایت ماشین ظرفشویی که شامل حالمون شده بود هنوز جبران نشده به امید خدا طبقه پائین امروز و فردا تموم میشه تا الان ۷۰۰ هزار تومان برای طبقه پائین هزینه کردیم . ببینیم کی نوبت ما میشه باید کابینت ها رو عوض کنیم . رنگ کنیم. همه اینها یعنی مجی جان خودت درک کن عزیزم هدیه روز زن امسال هم طبق سالهای گذشته یه جورای دیگه ای سورپرایزه. صحبتم در مورد سورپرایز شدن اصلا مفهوم یهو غافلگیر شدن نیست . هدفم یه چیزه دیگه است همونطور که گفتم نوشتم ولی پاک کردم چون همسریم اینجا رو می خونه و براش سوءتفاهم پیش میاد چون ممکنه من نتونم منظورم رو خوب ادا کنم. پنجشنبه رفتیم برای مامان همسریم هدیه روز مادر بگیریم از اونجا که سشوارشون سوخته بود براشون سشوار خریدیم . از کی بود به همسریم می گفتم دلم بابلیس می خواد بنابراین اونجا بابلیس هم گرفتیم و این یعنی چی ؟................. بله این یعنی هدیه روز زن اگه فکر می کنید تو پوست خودم نمیگنجم از خوشحالی سخت در اشتباهید دارم. کاملا تو پوست خودم جا شدم حالا چرا هی می نویسم و پاک می کنم به دلیل پست ذیل. سخت معتقدم باید مواظب کوچکترین حرفی که می زنیم باشیم بدون شک هر حرفی عکس العملی از طبیعت قسمتمون می کنه. خلاصه که در مورد بعضی مسائل خیلی چیزا تو دلمه و دوست دارم بیان کنم ولی از گفتنش می ترسم ولی زندگی خیلی چیزا داره یادم می ده فقط امیدوارم راه رو اشتباه نرم فکر می کنم قدمهام رو باید تو زندگی به سمت دیگه بردارم. اینم یه جور عکس العمله. خلاصه این روز به همه خانمها مبارک باشه گرچه حکم مادر بودن خیلی فاصله داره با خیلی چیزا بنابراین این روز به همه مادرها مبارک باشه علی الخصوص مامان خوب خودم و مامان همسریم و خاله های نازنینم. و تمام کسانی که امسال طعم مادر بودن رو برای اولین بار تجربه می کنن.راستش اگه دوست داشتید اجازه دارید بنده رو کتک بزنید من احساس می کنم اسم این روز با نام روز مادر یه ارزش دیگه ای داره همونطور روز پدر . بالاخره آدمها یا دختر دنیا میان یا پسر جز این که نمی شه بنابراین مادر و پدر بودن نعمتی غیر قابل وصفه . برای آقایون و خانمها تولدشون همون روزشون حساب می شه. به همسر عزیزم هم این روز رو تبریک می گم که به هر حال خانم داره و برای این روز فکرش مشغول میشه . این فکر مشغولی کلی مبارک همه آقایون باشه. اگه خدا بگه به برکت امروز یکی از حاجتهاتون رو بهتون هدیه می دم چی بخوایم ازش؟ من ازش می خوام به حرمت این روز برنامه های عروسی ندایی با آرامش و زیبایی انجام بشه و عروس وداماد غرق در آرامش باشن تو اون روز (آمین) سلام اهل برنامه های سیا*سی نیستم. و دوست هم ندارم باشم. از قبل شخص مورد نظر رو هم تعیین کرده بودم . و محکم روی عقیده ام وایستاده بودم ولی با این برنامه و حرفایی که شنیدم به واقع گیج و گنگ موندم . بحثم فقط سر این مسئله نیست که باید رای داد بحثم فقط سر این نیست که مملکت الان چه وضعی داره. برام مهمه که بدهکار نشم دلم نمی خواد اون دنیایی که خیلی نزدیکه بدهکار باشم به آدمی که لیاقتش رو سعی کرد نشون بده ولی من به خاطر یه سری مسائل حاشیه ای مجبور به کار دیگه ای شدم . می دونید به واقع تجربه کردم که در مقابل کوچکترین حرفی که از دهن خارج میشه باید مسئول بود و جواب پس داد. و امتحانهایی در پس همین کلماتمون برامون در نظر گرفته می شه. یه مثال خیلی خیلی پیش پا افتاده: براتون تعریف کردم که حلقه نامزدیم رو گم کردم .(جهت یادآوری دوباره عنوان میکنم) من یه حلقه نامزدی داشتم که ظریف و خوشگل بود ۱۲تا نگین برلیان داشت ولی موقعی که داشتیم می خریدیم من چشمم روی یه حلقه دیگه مونده بود ولی به خاطر اینکه اولا الی و بقیه از این خوششون اومده بود و دوما بخاطر اینکه یه مقدار قیمت مناسبتر بود. این رو خریدم . از اونجا که چشمم روی اون یکی حلقه مونده بود مرتب به همسری غر می زدم که من چقدر دختر خوبیم چقدر قانعم این حلقه ظریفه رو برداشتم . انصافا حلقم ظریفه ها. دوستش دارم ولی خیلی باریکه . انقدر گفتم انقدر گفتم که نتیجه اش رو دیدم. باید آدم عواقب حرفهایی رو که می زنه رو هم در نظر بگیره من نمی گم خدا تنبیه می کنه ولی این قانون طبیعته این یه جور عکس العمل طبیعته . من حلقه ام رو گم کردم و خیلی بیشتر از مبلغ پول اون حلقه رو جمع کردم ولی هر دفعه برنامه ای پیش اومد که من نتونم همون حلقه نازک و ظریف رو بخرم . اصلا ناراحت نیستم حقمه می تونستم بهتر حرف بزنم تا لیاقتم رو به طبیعت جور دیگه ای نشون بدم . شاید خیلی موضوعات رو نتونستم بهم ربط بدم ولی باید مراقب کوچکترین حرفی که از دهن خارج میشه باشیم چه برسه به عمل. انشااله انشااله خدا توی این قضیه ان ت خ ا ب ا ت هم رحمش شامل حال بنده هاش بشه و دلمون رو به سمتی که خیر عظیمی برامون داره هدایت کنه .(آمین) سلام/ اول از همه به خاطر لطفتون که نسبت بهم داشتید بی اندازه ممنونم اصلا انقدر خودم رو تعریفی نمی دونستم البته قطعا لطف دوستان بیش از اندازه بود. یه مطلبی رو بگم : روزی که عکسها رو گذاشتم شروع کردم به اعلام پسورد به دوستان وسطای کار دوتا از همکارام به شدت باهم دعوا کردن منم رفتم که دعوت به آرامششون کنم دیگه نفهمیدم به کی پسورد دادم به کی ندادم خلاصه گفتم بدونید قصد جدا کردن دوستان نبوده. در مورد عروسیه ندایی هم به قول الی ما نفهمیدیم موهامون رو مش کنیم رنگ کنیم فر کنیم کچل کنیم خلاصه بلاتکلیف موندیم تو خانواده ما تولد ها از اردیبهشت شروع می شه احتمالا خدای مهربون دیدن برای عید برنامه خود عیدی هست دیگه خیلی به خرج نیفتیم لذا از ماه بعدش مرتب باید مغز و جیبمون مشغول باشه سه شنبه این هفته تولد مامانمه هفته بعد روز مادر. ۱۵تیر روز پدره ۲۰ تیر تولد بابایی هست مرداد که به سلامتی امسال عروسی ندایی و همون روز تولد شوهر خواهری از همه اینا مهمتر ۲۱ شهریور تولد من و الی هست که از شانس امسال به شهادت حضرت علی (ع)مصادف شده که انشااله خانواده لطف می کنن تقویم ها و زودتر ورق می زنن که یه وقت به احترام حضرت علی(ع) دل الی و مجی نشکنه از دید من و الی هیچ مشکلی نیست می تونن یه هفته جلوتر یادی از تولد ما کنند انشااله که این یاد کردن قابل لمس باشه. انشااله که پدر و مادرها همیشه باشن هدیه خریدن براشون کمترین کاریه که میشه براشون انجام داد. نمی دونم برای مامانم چی بخریم مناسبتها رو هم نمی شه دوتا یکی کرد خوب شاید بهشون بر بخوره.چندتا نظر داریم حالا ببینم شرایط اجازه کدومشون رو می ده. من و همسری در مورد رانندگی هم داریم به تفاهم می رسیم . قرار بود این پنجشنبه و جمعه که گذشت با دوست همسری بریم شمال که خدا رو شکر کنسل شد . اصلا حالش رو نداشتم. ولی بازهم عنوان می کنم دلم یه مسافرت توپ توپ توپ میخواد ترجیحا هوایی باشه. نمی دونم همسری برام چی هدیه می خره روز زن. امیدوارم سورپرایز شم ولی بعید می دونم کلا سورپرایز شدن تو طالع من نیست . دوران نامزدی به دلیل مخارج عروسی و خرید خونه .هدیه روز زن در کار بود ولی خوب هیچ وقت اونی نبود که دلم می خواست بعد از عروسی هم ادامه پرداختهای مخارج عروسی و بعد فکر خرید ماشین. بازم باید اینجانب شعورم رو بالا می بردم احتمالا حالا هم مخارج عروسی ندایی و مخارج خونه زخمیمون سنسور شعور من رو به بوق بوق انداخته . خلاصه مجی خانم سعی کن درک کنی که این مخارج همیشه هست و اون سورپرایزی که یه جیغ بلند به همراه داره شاید هیچ وقت به وقع نپیوندد. بالاخره خودم یه روزی وجدانم رو زیر پا می ذارم و خودم رو سورپرایز می کنم . دوستان انرژی مثبت برای دوستایی که در شرف برنامه های عروسی هستند فراموش نشه . اون گوشه گوشه دلتون یه یادی هم از ندایی ما کنید. سلام با یه سری جون کندن چند تا دونه عکسهای سفر کوتاهمون به نمک آبرود رو گذاشتم البته تو وبلاگ الی چهارشنبه دنبال کارای مسافرت بودیم. یه سری خرت و پرتها بود که باید خریداری می شد و قرار بود این کارا رو با دوست همسری انجام بدیم و چون قرار بود با ماشین ما بریم قرار شد بریم یه سرویسی انجام بدیم خلاصه رفتیم دنبال کارها و بگذریم که یه اختلاف کوچولو هم بین من و همسری پیش اومد . همسری یه جورایی بیشتر از اون چیزی که باید یه آقا حساس باشه حساسه . البته این موضوع ارتباط مستقیم به نوع برخورد و تربیت مامانه ایشون داره همانطور که قبلا گفتم مامانش به شدت و همه جوره به حق یا ناحق هوای بچه هاش رو مخصوصا همسریه من رو داره و چون همسریم همیشه با این شدت توجه مواجه بوده بعضی مسائل ریز خیلی ناراحتش می کنه البته به جرات می گم بعضی موقعها فکر می کنم اگه خدای نکرده مامان همسریم نباشه من می تونم به زندگی مشترکم ادامه بدم یا نه چون به شدت وجودش برام برکت و برطرف کننده نیازهای روحیمه. خلاصه موقع خرید با همسری و دوستش من رانندگی کردم و نگو همسری ناراحت شده که چرا نزاشتم اون رانندگی کنه و وقتی به راه افتادیم و از اونجایی که من مسیر رو بلد نیستم و عین کسانی که همین الان از مینی بوس دهات پیاده شدن می مونم همسریم مسیر و راهنماییم می کرد بعد تو قسمتی از مسیر بهم گفت بپیچ به چپ من نشنیدم و مستقیم رفتم بعد هم که رفتیم دم خونه دوستش و دوتاشون پیاده شدن من دنده عقب گرفتم که پارک کنن که گویا همون نزدیک جای پارک بوده و من ندیدم و این بنده خدا ها هم همش اشاره می کردن و من بازم ندیدم .خلاصه وقتی کارهامون رو انجام دادیم و راه افتادیم همسریم به شدت عصبانی بود و می گفت چرا اینجوری میکنی بهت می گم بپیچ به چپ گوش نمیدی بهت اشاره می کنیم بیا این ور پارک نمیایی من با آرومیه تمام بهش گفتم به خدا ندیدم نشنیدم ولی همسریم ول کن نبود انگار شیطون تو جلدش رفته بود منم همش گریه می کردم می گفتم ندیدم به خدا نشنیدم ولی ول کن نبود طوری که دچار حمله عصبی شدم و دوتا دستام از سری قفل شد و همسری کلی نگرانم شد و من رو برد بیمارستان خلاصه بهم دارو تزریق کردن ولی واقعا فکر می کردم دستام از کار افتاده ولی خوب به خیر گذشت و آشتی کردیم و واقعا دیگه تمایلی به رفتن به مسافرت نداشتم ولی خوب از اونجایی که دوست نداشتم همسریم پیش دوستاش کوچیک شه گفتم بریم . و خدا رو شکر رفتیم خوب بود و خستگی این دعوا از جونم دراومد . هوا به شدت عالی انگار خدا اشانتیون بهشت رو داشت نشونمون می داد. به شدت احتیاج به سفر داشتم همین یه روز و خورده ای هم بد نبود ولی کلا به خاطر حساسیت و ریزبین بودن همسریم تو یه سری مقررات از سفر رفتن اظطراب می گیرتم. یعنی هر لحظه از سفر منتظرم از چیزی ناراحت بشه نمیگم این سختگیریهاش بدون منطقه . کاملا هم پشت این قضایا منطق قابل قبولی وجود داره ولی ۹۰٪ آدمهایی که دورو بر ما هستن از این منطق دورن و همسریم هم با قضیه ای خلاف این منطق با تندی برخورد می کنه چون خودش رو به شدت مستحق اون حق می دونه و من اصلا این رو دوست ندارم چون خیلی خیلی بهم فشار عصبی وارد می کنه و زندگی رو قطعا اول به خودش بعد به من سخت می کنه . وگرنه من میدونم حرفاش زور نیست ولی زندگی به این همه جدیت نمی ارزه . راستی اون عکسی که قبلا ها رو تو صفحه کامپیوترم دیده بودید ندایی بود. بعد در مورد مزونی که الی نوشته بود و ما لباس خریدیم این مزون خصوصیه یعنی این خانم خودش از ایتالیا و اوکراین و چند جای دیگه لباس وارد می کنه و یه جورایی دنگ و فنگ لباسهای بیرون رو نداره شاید بیرون لباس قشنگ تر از اونجا هم باشه ولی لباس مجلسیهاش قیمتش مناسبتره و خدا رو شکر قضیه عدم پرو بعضی لباسها که تو مغازه ها مد شده اینجا وجود نداره حالا اجازه بدید ازش بپرسم بعد هر کی خواست شماره اش رو براتون می ذارم. من دیروز به ترتیب شروع کردم پسورد گذاشتن ولی یه مشکلی تو محل کارم پیش اومد دیگه نتونستم حالا اگه کسی هست که براش یادم رفته پسورد بذارم لطف کنه خبر بده بازم ممنون از لطفتون یادتون نره برای ندایی من دعا کنید سلام عنوان خاصی نتوستم پیدا کنم . از همکارم دلگیرم از حق نگذریم کلا پسر خوب و مهربونیه و فکر می کردم و هم هنوز فکر می کنم ارزش انرژی گذاشت روش رو داره ولی خودش نمی دونه از دنیا چی می خواد تقی به توقی می خوره میگه من نمیام دیگه اینجا کارکنم و البته این جمله به این سادگی عنوان نمیشه کلی غرو ناراحتی پشتشه. و همه رو هم به جون بنده خالی می کنه. بحثم سر این حرفا نیست و ناراحتیم هم از این قضیه نیست احساس می کنم این آدم با این غرغرهاش که ناشی از بستن چشمش رو نعمتهایی که خدا تو این دنیا براش تقدیر کرده آخرش خودش رو از همه این نعمتها محروم می کنه . براش نامه نوشتم که به خودت رحم کن و خودت رو به خدا و قانون طبیعت لایق بهترین ها نشون بده نه اینکه هیچ موقعیتی رو برای خودت خوب نبینی. دلم نمی خواد روزی برسه که همه این چیزهایی که به نظرش عذاب آور بوده. براشون حسرت بکشه. از امروز هم دیگه بهش زنگ نمی زنم که نازش رو بکشم و نعمتهای خدا رو دونه دونه جلوی چشمش به تصویر بکشم. فکر می کنم هر حرکتی هر قدمی تو این دنیا می تونه تو چند تا مسیر حرکت کنه که قطعا یکی از این مسیرها مسیری هست که خیر عظیمی توش نهفته است . به شرطی که با چشم و دل مثبت و باز به هر قدممون نگاه کنیم یعنی اصل قضیه اینه که خودمون بخواهیم . منظورم ورودم توی این دنیای مجازیه.چرا خودم رو از خیری که ممکن به واسطه این دنیای مجازی که توش پر از آدمهای خوب می تونه باشه محروم کنم . بهتر یه ذره طمع کنم انشااله انشاله فردا یه سفر کوتاهه کوچولوی یه روزه داریم به سمت نمک آبرود با دوستان همسری . خداکنه خوش بگذره .برای عروسیه ندایی هم هنوز کاری نکردیم چند تا مدل لباس دیدیم . خانمی هم که گفته بودم برام لباس عروسم رو از اوکراین آورده اونم قول داده یه سری لباس مجلسی بیاره و از اونجا که من و الی دوست داریم به عنوان ساقدوش عروس یه شکل لباس بپوشیم باید منتظر لباس یه جور باشیم.برای ندایی آرایشگاه و فیلمبردار و سالن رزرو شده فقط مونده سالن برای حنابندون قبلا تو نظرمون بود خونه مامان همسریه من ( دیدید که این برجهای جدید سالنهای مخصوص این برنامه ها رو دارن) لذا تصمیم رو این برنامه بود ولی قیمت خود سالن خالی رو گذاشتن ۲ میلیون و اگه ما بخوایم خدمات مجلس و از این جور برنامه هم اوکی کنیم خیلی گرون میشه و خیلی صرف نمی کنه. نمی دونیم حالا چیکار کنیم. انشااله که خدا خودش به خیر و خوشی برنامه همه عروس ها رو ردیف کنه ندایی ما هم بین اونها از این خیر بی نصیب نمونه.(آمین) خدای مهربونم به حرمت بهترین عملی که از بنده ای دلت امروز رو شاد می کنه دل همه آدمهایی رو در شرف تدارک برنامه های عروسیشون هستند شاد کن( آمین) پینوشت:راستی هوا الان تو نمک آبرود چه جوریه ؟
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت
9:18 توسط مجی| |
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت
9:48 توسط مجی| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت
11:32 توسط مجی| |
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت
9:55 توسط مجی| |
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت
9:5 توسط مجی| |
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت
15:10 توسط مجی| |
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت
10:33 توسط مجی| |


